چه اشک آلود
زمانه چه خوب یادمان داده . حس بوی آشنای اشک
روی واژه ها . روی نقطه ها . روی سطر ها . قافیه ها و بیت ها .
از چشم پر نگاه مادر بگیر
تا دیدنش ، در قاب نمناک آینه
... و کماکان ناتمام
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام ...
قیصر امین پور
شامگاهی بود سرد و تاریک
در میان کوچه های باریک
من و تو دلداده هم در راه
راه بی فانوس ، اما نزدیک
ای کوه
تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست دراین سینه که همزاد جهان است

آه آمدی ...
آمدی خزان من
خزان غم ستان من
حالم مجوی که پاهایم خسته از پیمودن
چشم هایم خسته از گریستن
و دلم
لبریز از فریاد
که عجب سنگینی می کند
آمدی خزان من
بنشین تا بگویمت
چنان در هوای آمدنت شکسته وار گریستم
که مبادا تو نیز رنگ دگر باشی
آه خزان من
خزان خسته جان من
بنشین تا بگویمت
دیریست به خاموشی سزاوارم
که دیگر سخن مهر و محبت وار ندارد
خریدار
ندارد
خزان من
خزان من
باران من
جانان من
ای تو خود پنهان من
خزان من
باران من
خاک تو آشیان من
برگ تو هم زبان من
آمدنت پایان و مرگ محنت هجران من
خزان من
خزان غم ستان من
خزان خسته جان من
آمدنت
پایان و مرگ محنت هجران من
خزان من
خزان من
عذر می خوام نوشتنم خیلی خیلی سراسیمه شد .
فقط می خواستم از خزان بنویسم . هفت روز نتونستم و امروز فقط Blank رو باز کردم و هرچه که آمد نوشتم ...
حرفه دله . دیگه ببخشید اگر خام و دست و پا شکسته و پر اشتباهه . همینش رو دوست دارم ...

یقین درم اثر امشو به های های مو نی
که یار مسته و گوشش به گریه های مو نی
خدا خدا چه ثمر ای موذنا که امشو
خدا خدای شمایه خدا خدای مو نی
سلام استاد . استاد خوب ما . خبر رو شنیدم . میخوام که اگر اشک و این داغی که با رفتنت به
دلم گذاشتی امان بده چند خطی برات بنویسم تا بلکه این دل آشفته کمی آروم بگیره .
نمی خوام بگم همیشه صدای سنتورت در گوشم طنین انداز بوده . نمی خوام بگم
همه ی کارهات رو گوش کردم و همه رو هم جمع کردم . نه . فقط به اندازه ی خودم . به اندازه ی دل
کوچک و حقیر خودم می خوام بگم . همین .
بیش از یک سال پیش ، قریب به یکسال و نیم پیش اثر تمنا رو بنا به نامش دانلود کردم . بماند که
چه کرد با من و در شرایط آن روزم چه مرحمی برام بود و چه شبها که باهاش گذروندم .
امشب دوباره به یادت نشستم و گوش کردم . نمیدونم . نمیدونم چرا با ما چنین کردی که الان دیگه
اشک امانم نمیده . مرا دوباره به یاد خیلی چیزها انداخت .
استاد رفتی . شاید این بدبختیه نسل ما باشه که باید خبرهای اینچنینی رو زیاد بشنوه .
داغ های اینچنینی رو زیاد ببینه .
استاد تو هستی . اینجا . در دل همه ی ما جوان هایی که میدونیم تو برگی از تاریخ بودی و
میمونی . استاد ...
چیزه دیگه ای نمیتونم بگم . زبونم بند اومده از این مصیبت .
اما فقط همین رو میگم ...
خطاب به ایران
خطاب به جوان هاش
که بدونید
تکه ای از تاریختون ، از هنر پاک و ریشه دارتون ، از ایرانتون
امشب به خواب ابدی رفت ...
همین
میخواستم از پاییز بنویسم
اما تو قبل از آن پاییز را برایم آوردی ...
به نظر من یه خونه هرجایی می تونه باشه
می تونه بالای یه ساختمونه بلند باشه
می تونه تو یه کوچه قدیمی که زیر یه بازارچه است باشه
می تونه بزرگ
یا می تونه کوچیک باشه
می تونه برای هرکس مفهومی داشته باشه
یا هر رنگی داشته باشه
می تونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه
می تونه رنگ قرمز یا ...
ولی من
یا بهتره بگم ما
معتقدیم که خونه هرچی که باشه
باید سبز باشه
بله
سبز
... و همیشه سبز
سلام دوستان عزیزم و همراهان همیشگی من در این کنج دنج خلوت خودمانی دوستانه مجازی
برادران و خواهران عزیز من اینجا وبلاگ سیاسی نیست اما ...
اما این یک وظیفه ست . وظیفه ای انسانی . هیچ یک از ما که این روزها زبان به گفتن برخی
حرف های به اصطلاح سیاسی گشوده ایم نه سیاسی بودیم و نه علاقه ای به بودنش داشتیم .
کسانی که خونشان در راه عقیده شان کف خیابان های شهرهامان ریخته شد نیز سیاسی نبودند
و علاقه ای هم به سیاسی بودن نداشتند .
اما یاران من . زمانه باعث شده این روزها وظیفه ای بر گردن ما بیافتد که هرگونه کوتاهی
چه در حد مصلحت اندیشی در گفتن جمله ای در یک تاکسی و یا خود سانسوری در مورد نگاشتن
مطلبی در رسانه ای که در اختیار است از جمله وبلاگ که خود نقش بسزایی دارد باعث خواهد شد
در آینده عذابی سخت را متحمل وجدان های بیدار سازد و سرخوردگی بزرگ را نصیب نماید .
از این روی این حقیر نیز در حد و اندازه ی وظیفه ای که بر دوش خود می بینم سعی خواهم کرد
تا دین خود را نسبت به کشورم و جوانان پاک و سربلندش و خواسته ها و عقاید سبز همه مان
ادا کرده باشم .
سبز باشید و پیروز
امیر قربانی
دانلود فیلم روزهای سبز
اثر تازه حنا مخملباف

۵۶ سال پیش در چنین روزی ایران شاهد نمایشی بود که کودتای ۲۸ مرداد مینامندش .
کودتا . نامی که این روزها در ایران دوباره بر سر زبان ها افتاده و دهان به دهان میچرخد .
نامی که تاریخ دوباره آنرا بر سر دست گرفته تا برگی دیگر را ثبت کند .
سال ها پیش ، مردی بنام مصدق برای پابرجا ماندن مجلس و رشد و استقرار کامل عدل
در لایه های حکومت و کم نمودن فاصله میان توده مردم با حاکمان از جای برخواست .
مقابل استعمار ایستاد و نه گفت . در راس مردمی ترین دولت تاریخ معاصر ایران قرار گرفت
و در دل مردم خود را جای داد تا تنها برای آنها عزت و سربلندی در مقابل بیگانه و خودی های
در باطن بیگانه را معنا کند . اما قدرت و سیاست ، سلطنت و حاکمیت ، حماقت و خیانت سدی
بود در مقابل خواست ملت ( نه البته خود ملت ) .
۲۸ مرداد و کودتا . و خیانت .
و امروز تاریخ تکرار می شود . شاید در ظاهر وجه تشابهی به آن صورت میان خرداد و مرداد پیدا نشود
اما با کمی تامل . کمی دید ریز بینانه بوی خیانت را از سخنان و رفتار و عمل بسیاری امروز میتوان
یافت که کوچکترین تفاوتی با مدل ۵۶ سال پیش خود ندارد .
«مصدق شاه را مجبور کرد که ایران را ترک نماید اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد بازگشت. ملت شاه را دوست دارد و رژیم جمهوری مناسب ایران نیست»
این سخن کسی است که امروز قهرمان ملت ماست . بوی نفت که میآید نام او تداعی می شود !!!!!!
کسی که روزی مصدق را خطری بزرگ برای بقای اسلام میدانست . خطری بزرگ برای اسلام . شباهت
... اما بدانید . همیشه در تاریخ شاید ها بسیارند . شاید اگر آن روز مردم بسان نهضت ملی شدن نفت
جبهه مصدق را رها نمیکردند . شانه به شانه او میماندند و مبارزه می کردند امروز نام مصدق را
کاشانی را ، پهلوی را ، شعبان بی مخ را ، سرتیپ افشار توس را ، قوام السلطنه و غیره را جور دیگری
می خواندیم .
اما امروز وظیفه ای تاریخی بر گردن ماست . بدانید هم نسلان من ، بدانید اگر امروز هم جبهه خود را
جنبش سبز خود را ، راه خود را و پشت خاتمی ها و موسوی ها و کروبی ها را خالی بگذارید نام ما نیز
برای فرزندانمان ، برای جوانان ۵۶ سال بعد تداعی گر خیانت است .
حکومت پهلوی برای بقای خود مجبور به کودتا علیه دولت مردمی مصدق شد . اما این بقا تنها ۲۵ سال
به طول انجامید .فراموش نکنید . ۲۵ سال در تاریخ عددی به حساب نمیاید . اما اینبار معادلات این
حاکمان با حاکمان زمان مصدق تفاوت دارد . آن ها برای ۲۵ سال بقایشان به همه چیز فکر کرده بودند.
چیزی که امروز به خودزنی تبدیل شده .

سحام نیوز :
مهدي كروبي در واكنش به جوسازي هاي اخير و توهين هايي كه نسبت به وي وارد شد گفت : " برخي فكر مي كنند كه با اين تهمت ها و فحاشي كردن ها من از ميدان كنار مي روم ولي من به اين آقايان توصيه مي كنم كه حداقل تاريخ را مطالعه كنند و ببينند كه بعد از انقلاب و در عرصه ماجراي مجلس سوم و مسائلي كه در اواخر آن مجلس روي داد و هر حرفي كه خواستند نسبت به من زدند از جمله آنكه گفتند كروبي با دلارها از ايران خارج شده است چه كسي بود كه ايستادگي و تحمل كرد"

>< ان اللّه لا یغیّرُ ما بقوم حتّی یغیّرُ و اما باَنفُسهم ><
در حقیقت ، خدا حال قومی را تغییر نمی دهد مگر آنان خود حال خویش را تغییر دهند
ای که پرپر می کنی جوانه ها
می زنی آتشی به خانه ها
می کشی خلق مسلم خدا
تا که خود پر کنی خزانه ها
هفده شهرور روز ننگ تو هفده شهرور افتخار ما
روزای آخره . روزای آخر سال . هرچقدرم که بگی بویی نمیاد بازم دروغ گفتی .
مگه میشه . مگه میشه روزای آخر سال بشه و تنت نلرزه ؟
اما جونم براتون بگه که ، حکایت عمر بعضی از ماها حکایت یه پاکت پفک نمکیه تپل مپله !!!
آره جونم ، آره .
وقتی تو دستته ، هنوز باز نشده ، دس نخورده ، واست شیرینه . نگاش میکنی ،
هی این ور و اون ورش میکنی . بالاخره بازش میکنی
اول یه دونه یه دونه ، سری تکون میدی از لذت . بعد مشت مشت بلکه لذتش نپره اما کم کم
دلسرد میشی و آخرشم میبینی تموم شد .
می افتی به جون خورده هاش بلکه چیزی از توش در بیاد . اما دیگه فقط یه تیکه پلاستیک
به درد نخور ازش بجا مونده .
تا به خودت میای میبینی هیچی ته دلت رو نگرفته . هه ! تازه گرسنه ترم شدی .
این روزای آخر سال حکم همون خورده پفکارو دارن .
اما امید . امید به اینکه عمر باقی مونده مثل دونه های پفک نباشه .
حداقل یه مشت پسته ای چیزی که قوتم داشته باشه !
ای بابا . چی دارم میگم . منم انگار یه چیزیم میشه ها .
این روزا به این فکر میکنم که بچه های الانم حال اون موقع های مارو دارن یا نه ؟!
یه آرزوی قدیمی
یه واژه ی قدیمی تر
کاش
کاش و ای کاش
میشد برگشت !
......................
دماغ بعضی ها بسوزه ! هنوزم هفت سین میچینیم به کوری چشم آقا دیوه .
هنوزم به هم سلام میکنیم . با هم میخندیم . با هم اول باهار رخت نو میپوشیم و آب و جارو میکنیم
بازم با امید
به کوری چشم هرکی نمیتونه ببینه
هرکاری هم که بکنن آخرش زمستون میره و سیاهیش ممیمونه واسه اونا
اما ما همیشه سبزیم . مگه نه ؟
باهار ما اسم نمیخواد . سبزی میخواد که ما خودمون داریم .
......................
نوروزت سبز ایرانی
......................
|
سالي |
|
|
|
نوروز |
بيچلچله بيبنفشه ميآيد،
بيجنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بي گردش ِ مُرغانهی رنگين بر آينه.
|
سالي |
|
|
|
نوروز |
بيگندم ِ سبز و سفره ميآيد،
بيپيغام ِ خموش ِ ماهي از تُنگ ِ بلور
بيرقص ِ عفيف ِ شعله در مردنگي.
|
سالي |
| |
|
|
نوروز |
|
|
|
همراه ِ بهدرکوبي مرداني | |
سنگيني بار ِ سالهاشان بر دوش:
تا لالهی سوخته به ياد آرد باز
نام ِ ممنوعاش را
|
و تاقچهی گناه |
|
|
|
ديگر بار |
با احساس ِ کتابهای ممنوع
تقديس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمعهای خاطره افروخته خواهد شد.
|
دروازههای بسته |
| |
|
|
بهناگاه |
|
|
|
فراز خواهد شد | |
|
دستان ِ اشتياق |
|
|
|
از دريچهها دراز خواهد شد |
|
لبان ِ فراموشي |
|
|
|
به خنده باز خواهد شد |
|
و بهار |
|
|
|
در معبری از غريو |
|
تا شهر ِ خسته |
|
|
|
پيشباز خواهد شد. |
|
سالي |
|
|
|
آری |
بيگاهان
|
نوروز |
| |
|
|
چنين |
|
|
|
آغاز خواهد شد | |
در دنیای ما آدم ها که بسیارمان دچار روزمرگی شده ایم و خیلی چیزها را از یاد برده ایم ، روزها
می آیند و می روند . به یک شکل ، به یک رنگ ، بی هیچ روحی ، بی هیچ حرف تازه ای .
بسیاری از این روزها را نامی نهاده ایم تا که به یاد چیزی باشیم و به فکر چیزی بیافتیم .
روز مبارزه با فلان چیز ، روز بزرگداشت فلان کس ، روز پیروزی فلان نهضت و انقلاب و ...
... و روز عشق .
ما ایرانیان همیشه سعی در خشنود زندگی کردن داشته ایم . بزرگانمان همیشه به شاد زیستن
توصیه کرده اند .
نگاه کنید به نوروز ، به جشن های ماهانه ، به سده ، به مهرگان ، به یلدا و ...
هر کدامشان یک تمدنند ، یک تاریخ اند ، یک هویتند برای یک ملت .
اما افسوس . افسوس که دیگر این نام ها و اسامی اند که از تمدن باقی مانده اند .
فردا را روز عشق میگویند ! ولنتاین است ! خوابی تازه که نمیدانم بیداریش کی فرا میرسد !
سال پیش دوستی میگفت هرچیزی که باعث شادی و خشنودی و دمی خوش بودن این مردم ،
این جوان ها باشد خوب است . باقی فرق نمیکند که چه باشد و از کجا آمده باشد و تاثیرش چه باشد .
اما براستی تنها خوشنودی و روزی را به خوشی سپری کردن کافی است ؟ آیا کسی هم به این فکر
می کند با پاس داشتن این روز چه ضربه ای نه تنها به فرهنگ خود که به خود نیز زده است ؟
فکر نمیکنم .
ما انسان ها وقتی خوشیم و همه چیز به کاممان است دیگر زحمتی به خود نمی دهیم تا به عمل
خود نیز فکر کنیم . خوش باشیم ! مگر با چند حرف عاشقانه و یک هدیه کجای ایران ویران می شود ؟؟؟
نمی خواهم بگویم از فردا ولنتاین را فراموش کنیم و سپندارمذ را روز عشق بخوانیم و ایرانی باشیم و...
تنها می خواهم هرکس به خود رجوع کند آنگاه ببیند که آیا خلائی حس نمیکند ؟
آیا شرمی وجودش را نخواهد گرفت ؟
آه که چقدر خالی شده ایم .
روزی که تمام دنیا را رنگ عشق میپاشیدیم و تمام عالم را سرشار از وجود انسانیت و زیبایی و شکر و
شور و شعف بندگی و فروتنی و خلوص و پارسایی می کردیم از یاد برده ایم و روزی که حتی نمیدانیم به
چه معناست ، چه فلسفه ای دارد ، از کجا آمده را روز عشق می خوانیم .
به راستی غیر از این است که در این روز تنها به یاد خرس و شکلات و جاسوئیچی و آن رومانتیک هامان
به یاد گل سرخ و روشنفکر هایمان به فکر جلد کتابی می افتند ؟
هر ساله میلیون ها تن از جوانان ما این روز را به یاد میاورند و به قول خودشان جشن میگیرند و این در
حالی است که سازمان ملی جوانان اعلام میکند این مساله ، مساله مهم و بزرگی نیست زیرا دغدغه
جوان ما محسوب نمی شود !!!
چرا همیشه باید در انتظار حرکتی از سوی دولت برای رفع نیازهای معنوی خود باشیم ؟
خود کمی فکر کنیم ! کمی کنکاش کنیم ، خواهیم فهمید چه به روز خودمان آورده ایم .
« انا هدینا السبیل اما شاکرا و اما کفورا »
ما راه را به او « انسان » نشان دادیم
یا سپاسگزار (و پذیرا ) خواهد بود یا نا سپاس .
من رو ببخشید . نوشته ی بلندتر و بهتری رو آماده کرده بودم که متاسفانه نتونستم در وبلاگ بگذارم
و این نوشته هم با عجله قرار دادم .
امیدوارم شما دوستان عزیزم و جوون های فهیم کشورم عقیده ی خودتون رو از ته دل و راحت برای
این حقیر در اینجا بیارید .
سرنوشت من را بخود خواهد کشید
روح خود را در تنم خواهد دمید
میفشارد قلب من را زیر پا
جان من دیگر به لب خواهد رسید
چه لحظه ی با شکوهی است . وداع با بهار عاشقان و درود بر فصل امید و سپیدی
گویی اشک را برای این لحظه خلق کرده اند .
گویی عشق را برای این لحظه آفریده اند .
گویی تمام فرشتگان گرد هم آمدند تا که بر قامت زمستان رختی سپید بپوشانند .
زمستان از آن آن هایی است که وجودشان در میان انبوه سیاهی ها هنوز رنگ سپیدی دارد
هنوز بوی امید می دهد ، هنوز بودنشان سرشار از وجود است .
وجودتان بسان یلدا ، به پاکی مریم ، به سادگی پاییز ، به سپیدی زمستان
زمستان ( اخوان ثالث )
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

If I'm The Reason For Your Crying Maybe It's Better For Me To Go
Far Away From Where You Are , So There Won't Be Any Reason For You To Cry
Anymore
این روزها به شدت از اتفاقی در این دنیای مجازی مسرورم
اتفاقی که برای من واقعا اتفاق است
چقدر فکر ، چقدر حرف ، چقدر فکر بی حرف و حرف بی فکر
چقدر واژه ، چقدر کلمه ، چقدر مخلوق شعر گونه و نثرگونه و چقدر فریاد مکتوب
اما برای من در میان این همه خانه ی مجازی جای خانه ی یک دوست خالی بود
پناهگاهی برای نفس کشیدن در این فضای شاید خیالی .
دلی دردمند مینویسد ، دیگر این دل فریاد برآورده در کوچه های خیالی ما
امید دارم که ما را از خانه هامان ، از خانه هایی که تنها میخواهیم شلوغ باشند بیرون بکشد
و به سوی خود بخواند تا از خانه ی ما حرفی برای او نشان سلامی از فکر ما به فکر او باشد ...
خوشحالم که آمدی
خوشحالم که مینویسی
خوشحالم که در خانه ات صدای حرف میاید
خوشحالم ...
دیگر به راه این هرزه گردان پا نمی نهم . دیگر شانه هایم را با سیاهی همسفر نخواهم کرد .
دیگر غبار این راه را به جان نمی خرم . دیگر با خود حرفی به خلوت کور عاشقان بی حریم نمی برم .
ای آسمان ، دیگر مرا با چشم حقارت مبین ، که هنوز برای یک قطره ات بی تابم .
ای خاک ، دیگر سردیت را به قدم هایم ارزانی مکن ، که هرگام من هنوز ستایش گرمای دستان توست .
" یک روز به شدت بارانی "
....... ....... .......
این شتاب و این شوق رفتن
این خنده های بیهوده و این گام های سرکش
این فریب رنگین و این آرزوی ننگین
این صدای آلوده به تزویر و آهنگین ، این دروغ عجب حقیقت وار
من به راهت پا نهادم ای بودن
و چه تقدیری
همسفرانم ...
بودن را عوض کن و واژه ای دیگر بگذار
شاید این حتی حرف من هم نباشد ...

اون روز بارون می اومد . در حالی که از فرط بی حوصلگی روی صندلی نشسته بود و از پنجره بیرون رو
نگاه میکرد شادی غریبی رو در دل احساس میکرد . شادی اولین بارون زمستون ، شادی یک نگاه
شادی یک امید . اما فکر رهاش نمیکرد ../. غرق در رویا بود . شاید حسی شبیه حس کودکی که
شب ها با آرزوی داشتن یک پرنده کوچیک به خواب می رفت ../. اما نه ! این تصاویر لعنتی که ذهن
هر آدمی رو آزرده میکنه خیلی زود رویاش رو خراب کرد .. دوباره فکر نداشتن ، شاید از دست دادن
و بدتر از اون فکر نبود هیچ کدوم از این ها ../.
فکر از دست دادن چیزی که شاید اصلا نداشتی . این ها کافیه برای اینکه بند اومدن بارون رو
متوجه نشی../. آخ ! چقدر سخته پسر بودن . چقدر سخته بدست آوردن چیزی که اگه به راحتی
به دست بیاری به راحتی هم از دست می دی . چقدر سخته دنبال راهی بگردی برای رسیدن
اما احساس کنی که روز به روز از اون دورتر میشی ../. سخته . در ذهن پسر اینها سخت بود
اما باز شادی امید رو حس کرد . بعضی سختی ها هست که بیش از رسیدن به هدف ارزشمنده .
هرکجای این راه که از پا بیافتی ، یا از دور ببینی که دیگه هدفی نیست ، یه نگاه به پشت سر ،
سرت رو بالا نگه میداره .
دیگه چشماش بسته شده . بارون دوباره شروع به باریدن می کنه . شاید نگاه پسر رو دوباره بدزده
اما خواب ، این تاریکی که گاه برای آدم روشناییه به سراغش اومده ../.
شاید این شایدها دوباره ، وقتی که این چشمهای باریک باز شدن به سراغش بیان ، اما اون روز فردایی
هم داشت . فردایی دیگر ، نگاهی دیگر ،چشم هایی دیگر و صدایی دیگر ...
روم نمیشه حرف بزنم
فعلا این رو از زیر یه خروار خاک در اوردم گذاشتم اینجا تا فردا پس فردا که هوا یه خورده
بهتر بشه و مطلب جدید ...
فقط خواستم بگم Blank هنوز نفس میکشه !!!
میشنوی ؟
صدای نفسهاش رو میگم !
کلاغ سیاه غارغاری ، امروز واسم چیا داری ؟ لابد واسم از اون دورا ، از خونه ی پری بورا
قصه اوردی کلاغه
غصه اوردی کلاغه
لابد می خوای حرفتو باور بکنم
لابد می خوای اشکتو باور بکنم
لابد می خوای حرفتو باز مثل قدیم
تو این دل زار و ندیم
کلام آخر بکنم
لابد می خوای حرفتو باور بکنم
کلاغ سیاه پیر شدی
پیر و زمین گیر شدی
بین این گفتنا و نگفتنا بدجوری زنجیر شدی
دیگه واست تو باغچه ها
تو باغچه های خونه ها
جایی نمونده کلاغه
واسه حرفه این و اونو هی جار زدن
نایی نمونده کلاغه
یه چیزی رو میدونی ؟
Never Cared For What They Do
Never Cared For What They Know
But I Know
دلم هوای خزان دارد بسی . دلم هوای خیابانی عریان دارد بسی
دل هوای فردایی دارد که در دل کودکی ، شب عید بالا و پایین می رود
دلم هوای ابر دارد. دلم هوای یک غروب ، در پی باران
تمنای بی صبر دارد ...
دلم هوای خزان دارد بسی . دلم هوای یک پنجره ، در پی باران
دلم هوای برگ های بی جان دارد
من دلم لبریز است
من دلم لبریز گرمای مهتاب ، در شبی پاییزی است !
من دلم هوای باران دارد بسی
من دلم هوای یک بقل رازقی ، در پی باران
من دلم هوای باران دارد ...
دلم هوای باران دارد بسی ، دلم هوای کفشهایم
دلم هوای پیکار پاها و کفش
بر سر آب میان دنیایشان
دلم هوای خزان دارد ...
دفتر شعر آدم مثل یه آلبوم میمونه . آلبومی که لحظه لحظه های
زندگی رو با تصویر برای آدم نشون میده
لخظه هایی که الان شاید نداشته باشیم ، یا نبینیم یا رنگ دیگه ای
به خودشون گرفتن . میخوام این روزها این آلبوم رو اینجا ورق بزنم !
می روم آنجا که باشد کودکی . می روم آنجا که باشد سادگی ، هرچند باشد اندکی
می روم آنجا که خاک خسته اش از دل تمنا می کند ، بارانکی
می روم من ، می روم
می روم شاید دگر تصویر من ، جا نماند در میان یک نگاه
تا که آسان تر شود ، بردن از یاد ، برای سروکی
پس از این مدت دوباره اومدن و حرف رفتن !!!
اما رفتن همیشه به معنای رفتن نیست
این جمله رو به هرکس گفتم جواب داده رفتن همیشه به معنای رفتنه !!!!!
این حرفا رو بزارید پای خوشحالی زیاد از اینکه دوباره برگشتم !
- آپ بعدی : همین روزا !
پیش رویم کاغذی سیاه ، کاغذی خسته . کاغذی خسته از همراهی قلم
واژه ای گم شده است . واژه ای تنهاست . واژه ای مرا می خواند . گویی فریاد براورده که بیا ،
برخیز و بیا تا برایت راز خود فاش کنم . واژه می گرید از نیاز . آه که سرشارم از نیاز شنیدن .
برایم بگو. برایم بگو همه حرف های ناگفته قلم را. برایم از ماندن بگو تا برایت حرف دل صد کتاب کنم.
برایم از رفتن بگو تا درد دل فریاد کنم . آری ، برایم از رفتن بگو تا که بگویم عجبا ، او هم رفت !
ساده از تنها شدن با من بگو ، ساده از من ما شدن با من بگو ، ساده از تاریکی خورشیدها ،
ساده از نور خدا با من بگو
با من ای واژه ی خونین زمین ، از سه حرف سرخ ، بی پروا بگو ، از سه حرف ساده اما پرغرور ،
از سه حرف آشنا با من بگو
ساده نقش روی خود را با صدا ، در میان خواب ها آتش بزن ، تا بدانم که هنوز فردا هست .
کاش این جرات بود که بگویند برو ، که بگویند بمان ، که بگویند دگر جایز نیست ،
خواب معصومانه ما در زمان .
براز گفتم با دل ز خاطرش بگذار جواب داد : فلانی از آن ماست هنوز
نیازمندی من در قلم نمی گنجد قیاس کردم و زاندیشه ها وراست هنوز
باز هم عذرخواهی میکنم بخاطر اینکه این روزها دیر وبلاگ آپ میشه.
یک نکته رو میخواستم بیان کنم که مطالبی که قرار میگیره کامل نیستند و
همینطور ویرایش نشده هم هستند . تمامی نوشته ها نوشته های خام هستند که در
وبلاگ قرار میگیرند ...
دلا یاران سه نوع اند ار ندانی زبانی اند و نانی اند و جانی
به نانی نان بده وز در برانش گرامی دار یاران زبانی
ولیکن یار جانی را نگه دار به جانش جان بده ار می توانی
عذرخواهی من رو قبول کنید بخاطر مدت زیادی که نبودم
دوست داشتم بعد از این مدت زمانی که در خدمت دوستان نبودم یکی از متن های خودم رو
در وبلاگ بگذارم ، اما گاهی اوقات تمام حرف آدم ، تمام بغضش در چند کلمه یا چند بیت شعر
خلاصه میشه ... و کامل ترین ابراز دردش بیان همون شعره .

آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم
امروزچون زنبور ها پران شدیم از گل به گل
تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم
آمد رسولی ازچمن کین طبل را پنهان مزن
ما طبل خانه عشق را از نعرها ویران کنیم
بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان
جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم
زنجیر ها را بردریم ما هر یکی آهنگریم
آهنگران چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم
چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیم
کاهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم
آتش در این عالم زنیم وین چرخ زا بر هم زنیم
وین عقل پا بر جای را چون خویش سر گردان کنیم
کوبیم ما بی پا و سر گه پای میدان گاه سر
ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم آن کنیم
نی نی چو چو گانیم ما در دست شه گردان شده
تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم
خامش کنیم خامشی هم مایه دیوانگی ست
این عقل باشد کاتشی در پنبه پنهان کنیم
" حضرت مولانا "
پیرامون پر اتاق زندان تن
یک اتاق پر از ناله پدر ، یک اتاق پر از سال ها
یک اتاق پر از دستان مادر ، یک اتاق خالی از قال ها
یک اتاق پر از سایه پرگرد زمان
یک اتاق خالی از زمان بی نام و نشان
یک اتاق که سرد است از ناگفته ها
یک اتاق که درد است پنجره اش
پیرامون پرنوای ساز تن
یک طرف آوای چنگ و عود
یک طرف ماندن میان بود و نبود
یک سو درافشانی بلبل ها
یک طرف نوای خوش هم صحبتی
دلم برای خانه تنگ است ...
دلم برای کاشانه تنگ است
دلم می سوزد در این زندان بی سامان
گویی دور افتاده ام از من
آه
طنین صدای خوش یاران از فراسوی آهن چه داغی به دل می افزاید
دستم بگیر ای دوست
دستم بگیر و با خود به میعادگاه عشق ببر
که اینجا صدا زندانی است ...
فریاد ، زندانی است برای خواندن عشق
دستم بگیر و ببر با خود
بدانجا که از یادها می رود سکوت
از سرها می پرد مستی خواب
ببر مرا با خود
بدانجا که هنوز روز بوی آفتاب می دهد
نا تمام
امیر قربانی
سالها پیش
شاید همین دیروز
چه می توان کرد ؟
چه می توان کرد ؟
ناله ی خاک وطن
چه می توان گفت ؟
چه می توان گفت ؟
سخن از درد چمن
چه هوایی ست هوای بی آوای عشق
چه بلایی ست سیل پرخون غم
چه می توان کرد ؟
چه می توان کرد ؟
که من با غزل بی طلبان می شکنم
چه می توان گفت ؟
چه می توان گفت ؟ آه
فغان به یاد چمنم
آه ای صبح سپید
تو چه با سوز مرا می خوانی
من در این شب ظلمانی
بارش اشک را به انتظار نشسته ام
داد از این بی سخنی ، وای از این خاموشی
آه از این کاسه ی خون ، وای از ا ین غرق سران
آه ای صبح سپید
تو ببین چه سیاه گشته شانه ی زمین
تو ببین حادثه ی تاریکی
من چه گویم که به این خاک بی سودای خاموشی
در انتظار پرستوها نشسته ام
چه دردی ست جدا ماندن از تو ای آسمان
که نشستن در این تنگ قفس سرد ، شد سهم ما
چه مرگی ست دل کندن از دستان رفیقان
که رهروان دل ، چشم به دستان دوست دوخته اند
نا تمام ...
تقدیم به روان پاک احمد بورقانی
موندن بین دوراهی لاچینی و معروفی . دیدن این همه کتاب که جرات می خواد گردشون رو بگیری .
واسه خودت دیوارارو تنگ کردن و تنگ دیدن که چی ؟ یه کاغذ و یه قلم و این همه حرف .
موندن بین دوراهی فریاد و سکوت که چی ؟ بگی و بشنوی و نشنوی .
راه رو باید شناخت ، چه ماهور و همایون و دشتی و من بزنم ، تو برقصی و توبزنی و من سیگار بکشم ،
چه من بگم و تو بشنوی و تو بگی و من رویا بسازم .
راه رو باید دید ، چه با چشم ، چه با پا اونقدر بدوی که شکر خدا رو بکنی که چی ؟
که لیاقت داریم یانه !
آخ دلم هوس یه جفت پارو کرده که لگد نکنه یه گل بی برگو ، دلم هوای یه جفت دستو کرده
که وقتی سردشه یه جیب نباشه که گرمش کنه . دلم هوای یه آدم یه مترو چهل سانتی رو کرده
که هرچی بهش میگن دیونه واسش نوازشه . دلم هوای ته مونده نگاه یه پیرزنو کرده که خودشو تو
دوتا چشم یه آدم یه مترو چهل سانتی می بینه و شاید می خواد نگاهش کنه اما نمی تونه .
دلم هوای ده تا دونه سنگو کرده که توی مشت یه آدم یه مترو چهل سانتی جا نمیشه تا
هرچی شیشه ی بی خاکه بشکنه
و بهش بگن دیونه تا کیف کنه از این جنون من چی میخوام ، تو چی هستی .
آخ ، چه کیفی داره روی ردپای یه گربه روی برف راه بری و مخ یه بچه یه مترو چهل سانتی
رو دودوتا چهارتا کنی که چی ؟ کاش جای اون بودم که چی ؟ ، نیستم و کاش برگردم .
اما واسه من همین بس که خیال کنم این قلم توی دست همون آدم یه مترو چهل سانتیه که داره به
دیونه بودن افتخار می کنه . همین بس ...

چیه زل زدی به من ؟
مگه فرقی میکنه ؟
چی؟
فرقی میکنه ؟
ساعت داری ؟
فرقی میکنه ؟
چی ؟ ها فهمیدم ...
سیگار داری ؟
نه
پس تو چی داری ؟
افتخار آشنایی با خودم
یه وقت فکر نکنی از حرف زدن تو گریه ام گرفته ها
مگه فرقی میکنه
ببینم تو قرص فرقی میکنه خوردی ؟
خوب فرق میکنه
باشه خندوندیم ، گریه ام هم بخاطر حرف زدن تو بود .
آره فرق میکنه . دیگه خیلی چیزا فرق میکنه . به کسی نگیا ، من خودمو گم کردم .
همین دور و برا ، میخواد منو کلافه کنه . همش میزاره میره .
منم جاش بودم میرفتم ، آخه این چه اخلاقیه ؟ بلانسبت سگ !
آدم
شکسپیر . درست گفتم ؟
فرق میکنه
واسه تو شاید ، اما من که بویی از شفقت نبردم . در ضمن امشب مادربزرگم مرد . اومدم
یه خورده اینجا قدم بزنم . البته بعد از اینکه یه خورده نشستم
عجیبه
چی ؟ اینکه میخوام قدم بزنم ؟
نه . اینکه نه ساعت داری نه سیگار .
ساعت دو و ربعه .بیا مهمون من . میدونم قرمز میکشی .
چرا نمیری قدم بزنی ؟
تنهایی قدم زدن حالمو بهم میزنه . چرا نیومد پس ؟
کی ؟
دوستم . گفتم که تنهایی قدم زدن حالمو بهم میزنه .
میدونستم طاقت دلپیچه رو نداری . چطوره یه سیگار لایت بکشی . خودتو امتحان کن .
ببینم تا حالا نتونستی یه راهبه رو واسه خودت پیدا کنی ؟
از مذهبت خوشم اومد . ببینم تو قبلا پیانو نبودی ؟
من میرم قدم بزنم . جوابت باشه واسه بعد . اگه کسی سراغ منو گرفت بگو ...
بگو وایسه تا بیام.
نا تمام ...
در سایه سار تنهای شب
چشم در چشم زمین
فکر اعجاز نگاه
خواب معصومانه بی حرفی
من صدا میخواهم
من صدایی به وسعت خلقت بیابان میخواهم
من دری میخواهم که تنها بروی من ، بروی خاک ، بروی بی وزنی من ، بروی من ، باز شود
در کوچه های بی هوای بیابان
در سکوت هوارگون آسمان
دیدن شکوه نگاه
چه لذتی دارد ...
در میان این همیشه در میان سپیدی
گشتن و باز گشتن به دنبال من
چه شوقی دارد ...
نا تمام ...
:. . یه پاکت دود خالص
:. . رآلیست ها میگویند که اگر هرکسی عالم واقع را یعنی زمین و آسمان و در و دشت و آدم و جانوران و درخت ها و شکل ها را ، با ایده خود ، ذهن خود میافریند و شکل و رنگ و صفا میدهد و اگر عالم برون ذات تابع درون ذات است پس چرا همه مردم تصور مشابهی از همه اشیا خارج دارند ؟ "معلم شهید"
:. . نگاه اولیس

آنگاه که نگاه ها و صداها ، شانه ها و جامه ها ، تن ها و من ها و من ها و من ها ... در خلوت من به بیراهه میروند
آنگاه که هوای تنهایی سنگین است ، سکوت تنهایی هجوم می آورد ، برای اشک باید التماس کرد و برای این درد خود خواسته گریست
کو اشک ؟ کو وطنی برای اشک ریختن ؟ کو من ؟ کو حرفهایم ، کو جوهری برای نوشتن ؟ قلم هست و اشک نیست
آنگاه که باید میان این رنج خود خواسته ، میان کاغذهای خالی و سفید به دنبال هویت گشت
آنگاه که باید میان خرابه های رنگین و میان سنگهای شکسته ی سر به فلک کشیده ، میان پیاده رو های خالی از درد و نجواهایی که خش خش کنان در گوش فرو میروند ، بدنبال جایی برای فریاد کشیدن بود ...
کو فریاد ؟ کو صدا ؟ کو حرف نگفته ای برای دیوارها ؟
ای کاش کسی بود ، کسی که به آتش میکشید این کاغذهای بیهوده سیاه را .
ای کاش کسی بود تا که به من میفهماند ، رفتن را .

46 سال غارنشيني مردي در جنگل هاي فومن
خبرگزاري فارس: پيرمرد 66 سالهاي بيش از 46 سال از عمرش را در غاري ميان جنگل هاي انبوه روستاي جيرده از توابع دهستان آليان فومن سپري كرده و آخرين باري كه استحمام كرده 20 سال قبل بوده است.
...
از او آرزویش را پرسیدند :
تنها آرزوي من داشتن يك تفنگ ته پر، يك كاخ و ازدواج با دختري زيبا است.
من با اولی موافقم !
به شدت
از معدود لحظاتی ست که به کسی حسادت میکنم
... و به شدت