می روم آنجا که باشد کودکی . می روم آنجا که باشد سادگی ، هرچند باشد اندکی
می روم آنجا که خاک خسته اش از دل تمنا می کند ، بارانکی
می روم من ، می روم
می روم شاید دگر تصویر من ، جا نماند در میان یک نگاه
تا که آسان تر شود ، بردن از یاد ، برای سروکی
پس از این مدت دوباره اومدن و حرف رفتن !!!
اما رفتن همیشه به معنای رفتن نیست
این جمله رو به هرکس گفتم جواب داده رفتن همیشه به معنای رفتنه !!!!!
این حرفا رو بزارید پای خوشحالی زیاد از اینکه دوباره برگشتم !
- آپ بعدی : همین روزا !
پیش رویم کاغذی سیاه ، کاغذی خسته . کاغذی خسته از همراهی قلم
واژه ای گم شده است . واژه ای تنهاست . واژه ای مرا می خواند . گویی فریاد براورده که بیا ،
برخیز و بیا تا برایت راز خود فاش کنم . واژه می گرید از نیاز . آه که سرشارم از نیاز شنیدن .
برایم بگو. برایم بگو همه حرف های ناگفته قلم را. برایم از ماندن بگو تا برایت حرف دل صد کتاب کنم.
برایم از رفتن بگو تا درد دل فریاد کنم . آری ، برایم از رفتن بگو تا که بگویم عجبا ، او هم رفت !
ساده از تنها شدن با من بگو ، ساده از من ما شدن با من بگو ، ساده از تاریکی خورشیدها ،
ساده از نور خدا با من بگو
با من ای واژه ی خونین زمین ، از سه حرف سرخ ، بی پروا بگو ، از سه حرف ساده اما پرغرور ،
از سه حرف آشنا با من بگو
ساده نقش روی خود را با صدا ، در میان خواب ها آتش بزن ، تا بدانم که هنوز فردا هست .
کاش این جرات بود که بگویند برو ، که بگویند بمان ، که بگویند دگر جایز نیست ،
خواب معصومانه ما در زمان .
براز گفتم با دل ز خاطرش بگذار جواب داد : فلانی از آن ماست هنوز
نیازمندی من در قلم نمی گنجد قیاس کردم و زاندیشه ها وراست هنوز
باز هم عذرخواهی میکنم بخاطر اینکه این روزها دیر وبلاگ آپ میشه.
یک نکته رو میخواستم بیان کنم که مطالبی که قرار میگیره کامل نیستند و
همینطور ویرایش نشده هم هستند . تمامی نوشته ها نوشته های خام هستند که در
وبلاگ قرار میگیرند ...
دلا یاران سه نوع اند ار ندانی زبانی اند و نانی اند و جانی
به نانی نان بده وز در برانش گرامی دار یاران زبانی
ولیکن یار جانی را نگه دار به جانش جان بده ار می توانی
عذرخواهی من رو قبول کنید بخاطر مدت زیادی که نبودم
دوست داشتم بعد از این مدت زمانی که در خدمت دوستان نبودم یکی از متن های خودم رو
در وبلاگ بگذارم ، اما گاهی اوقات تمام حرف آدم ، تمام بغضش در چند کلمه یا چند بیت شعر
خلاصه میشه ... و کامل ترین ابراز دردش بیان همون شعره .

آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم
امروزچون زنبور ها پران شدیم از گل به گل
تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم
آمد رسولی ازچمن کین طبل را پنهان مزن
ما طبل خانه عشق را از نعرها ویران کنیم
بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان
جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم
زنجیر ها را بردریم ما هر یکی آهنگریم
آهنگران چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم
چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیم
کاهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم
آتش در این عالم زنیم وین چرخ زا بر هم زنیم
وین عقل پا بر جای را چون خویش سر گردان کنیم
کوبیم ما بی پا و سر گه پای میدان گاه سر
ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم آن کنیم
نی نی چو چو گانیم ما در دست شه گردان شده
تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم
خامش کنیم خامشی هم مایه دیوانگی ست
این عقل باشد کاتشی در پنبه پنهان کنیم
" حضرت مولانا "
پیرامون پر اتاق زندان تن
یک اتاق پر از ناله پدر ، یک اتاق پر از سال ها
یک اتاق پر از دستان مادر ، یک اتاق خالی از قال ها
یک اتاق پر از سایه پرگرد زمان
یک اتاق خالی از زمان بی نام و نشان
یک اتاق که سرد است از ناگفته ها
یک اتاق که درد است پنجره اش
پیرامون پرنوای ساز تن
یک طرف آوای چنگ و عود
یک طرف ماندن میان بود و نبود
یک سو درافشانی بلبل ها
یک طرف نوای خوش هم صحبتی
دلم برای خانه تنگ است ...
دلم برای کاشانه تنگ است
دلم می سوزد در این زندان بی سامان
گویی دور افتاده ام از من
آه
طنین صدای خوش یاران از فراسوی آهن چه داغی به دل می افزاید
دستم بگیر ای دوست
دستم بگیر و با خود به میعادگاه عشق ببر
که اینجا صدا زندانی است ...
فریاد ، زندانی است برای خواندن عشق
دستم بگیر و ببر با خود
بدانجا که از یادها می رود سکوت
از سرها می پرد مستی خواب
ببر مرا با خود
بدانجا که هنوز روز بوی آفتاب می دهد
نا تمام
امیر قربانی
سالها پیش
شاید همین دیروز
چه می توان کرد ؟
چه می توان کرد ؟
ناله ی خاک وطن
چه می توان گفت ؟
چه می توان گفت ؟
سخن از درد چمن
چه هوایی ست هوای بی آوای عشق
چه بلایی ست سیل پرخون غم
چه می توان کرد ؟
چه می توان کرد ؟
که من با غزل بی طلبان می شکنم
چه می توان گفت ؟
چه می توان گفت ؟ آه
فغان به یاد چمنم
آه ای صبح سپید
تو چه با سوز مرا می خوانی
من در این شب ظلمانی
بارش اشک را به انتظار نشسته ام
داد از این بی سخنی ، وای از این خاموشی
آه از این کاسه ی خون ، وای از ا ین غرق سران
آه ای صبح سپید
تو ببین چه سیاه گشته شانه ی زمین
تو ببین حادثه ی تاریکی
من چه گویم که به این خاک بی سودای خاموشی
در انتظار پرستوها نشسته ام
چه دردی ست جدا ماندن از تو ای آسمان
که نشستن در این تنگ قفس سرد ، شد سهم ما
چه مرگی ست دل کندن از دستان رفیقان
که رهروان دل ، چشم به دستان دوست دوخته اند
نا تمام ...
تقدیم به روان پاک احمد بورقانی
موندن بین دوراهی لاچینی و معروفی . دیدن این همه کتاب که جرات می خواد گردشون رو بگیری .
واسه خودت دیوارارو تنگ کردن و تنگ دیدن که چی ؟ یه کاغذ و یه قلم و این همه حرف .
موندن بین دوراهی فریاد و سکوت که چی ؟ بگی و بشنوی و نشنوی .
راه رو باید شناخت ، چه ماهور و همایون و دشتی و من بزنم ، تو برقصی و توبزنی و من سیگار بکشم ،
چه من بگم و تو بشنوی و تو بگی و من رویا بسازم .
راه رو باید دید ، چه با چشم ، چه با پا اونقدر بدوی که شکر خدا رو بکنی که چی ؟
که لیاقت داریم یانه !
آخ دلم هوس یه جفت پارو کرده که لگد نکنه یه گل بی برگو ، دلم هوای یه جفت دستو کرده
که وقتی سردشه یه جیب نباشه که گرمش کنه . دلم هوای یه آدم یه مترو چهل سانتی رو کرده
که هرچی بهش میگن دیونه واسش نوازشه . دلم هوای ته مونده نگاه یه پیرزنو کرده که خودشو تو
دوتا چشم یه آدم یه مترو چهل سانتی می بینه و شاید می خواد نگاهش کنه اما نمی تونه .
دلم هوای ده تا دونه سنگو کرده که توی مشت یه آدم یه مترو چهل سانتی جا نمیشه تا
هرچی شیشه ی بی خاکه بشکنه
و بهش بگن دیونه تا کیف کنه از این جنون من چی میخوام ، تو چی هستی .
آخ ، چه کیفی داره روی ردپای یه گربه روی برف راه بری و مخ یه بچه یه مترو چهل سانتی
رو دودوتا چهارتا کنی که چی ؟ کاش جای اون بودم که چی ؟ ، نیستم و کاش برگردم .
اما واسه من همین بس که خیال کنم این قلم توی دست همون آدم یه مترو چهل سانتیه که داره به
دیونه بودن افتخار می کنه . همین بس ...

چیه زل زدی به من ؟
مگه فرقی میکنه ؟
چی؟
فرقی میکنه ؟
ساعت داری ؟
فرقی میکنه ؟
چی ؟ ها فهمیدم ...
سیگار داری ؟
نه
پس تو چی داری ؟
افتخار آشنایی با خودم
یه وقت فکر نکنی از حرف زدن تو گریه ام گرفته ها
مگه فرقی میکنه
ببینم تو قرص فرقی میکنه خوردی ؟
خوب فرق میکنه
باشه خندوندیم ، گریه ام هم بخاطر حرف زدن تو بود .
آره فرق میکنه . دیگه خیلی چیزا فرق میکنه . به کسی نگیا ، من خودمو گم کردم .
همین دور و برا ، میخواد منو کلافه کنه . همش میزاره میره .
منم جاش بودم میرفتم ، آخه این چه اخلاقیه ؟ بلانسبت سگ !
آدم
شکسپیر . درست گفتم ؟
فرق میکنه
واسه تو شاید ، اما من که بویی از شفقت نبردم . در ضمن امشب مادربزرگم مرد . اومدم
یه خورده اینجا قدم بزنم . البته بعد از اینکه یه خورده نشستم
عجیبه
چی ؟ اینکه میخوام قدم بزنم ؟
نه . اینکه نه ساعت داری نه سیگار .
ساعت دو و ربعه .بیا مهمون من . میدونم قرمز میکشی .
چرا نمیری قدم بزنی ؟
تنهایی قدم زدن حالمو بهم میزنه . چرا نیومد پس ؟
کی ؟
دوستم . گفتم که تنهایی قدم زدن حالمو بهم میزنه .
میدونستم طاقت دلپیچه رو نداری . چطوره یه سیگار لایت بکشی . خودتو امتحان کن .
ببینم تا حالا نتونستی یه راهبه رو واسه خودت پیدا کنی ؟
از مذهبت خوشم اومد . ببینم تو قبلا پیانو نبودی ؟
من میرم قدم بزنم . جوابت باشه واسه بعد . اگه کسی سراغ منو گرفت بگو ...
بگو وایسه تا بیام.
نا تمام ...
در سایه سار تنهای شب
چشم در چشم زمین
فکر اعجاز نگاه
خواب معصومانه بی حرفی
من صدا میخواهم
من صدایی به وسعت خلقت بیابان میخواهم
من دری میخواهم که تنها بروی من ، بروی خاک ، بروی بی وزنی من ، بروی من ، باز شود
در کوچه های بی هوای بیابان
در سکوت هوارگون آسمان
دیدن شکوه نگاه
چه لذتی دارد ...
در میان این همیشه در میان سپیدی
گشتن و باز گشتن به دنبال من
چه شوقی دارد ...
نا تمام ...
:. . یه پاکت دود خالص
:. . رآلیست ها میگویند که اگر هرکسی عالم واقع را یعنی زمین و آسمان و در و دشت و آدم و جانوران و درخت ها و شکل ها را ، با ایده خود ، ذهن خود میافریند و شکل و رنگ و صفا میدهد و اگر عالم برون ذات تابع درون ذات است پس چرا همه مردم تصور مشابهی از همه اشیا خارج دارند ؟ "معلم شهید"
:. . نگاه اولیس

آنگاه که نگاه ها و صداها ، شانه ها و جامه ها ، تن ها و من ها و من ها و من ها ... در خلوت من به بیراهه میروند
آنگاه که هوای تنهایی سنگین است ، سکوت تنهایی هجوم می آورد ، برای اشک باید التماس کرد و برای این درد خود خواسته گریست
کو اشک ؟ کو وطنی برای اشک ریختن ؟ کو من ؟ کو حرفهایم ، کو جوهری برای نوشتن ؟ قلم هست و اشک نیست
آنگاه که باید میان این رنج خود خواسته ، میان کاغذهای خالی و سفید به دنبال هویت گشت
آنگاه که باید میان خرابه های رنگین و میان سنگهای شکسته ی سر به فلک کشیده ، میان پیاده رو های خالی از درد و نجواهایی که خش خش کنان در گوش فرو میروند ، بدنبال جایی برای فریاد کشیدن بود ...
کو فریاد ؟ کو صدا ؟ کو حرف نگفته ای برای دیوارها ؟
ای کاش کسی بود ، کسی که به آتش میکشید این کاغذهای بیهوده سیاه را .
ای کاش کسی بود تا که به من میفهماند ، رفتن را .

46 سال غارنشيني مردي در جنگل هاي فومن
خبرگزاري فارس: پيرمرد 66 سالهاي بيش از 46 سال از عمرش را در غاري ميان جنگل هاي انبوه روستاي جيرده از توابع دهستان آليان فومن سپري كرده و آخرين باري كه استحمام كرده 20 سال قبل بوده است.
...
از او آرزویش را پرسیدند :
تنها آرزوي من داشتن يك تفنگ ته پر، يك كاخ و ازدواج با دختري زيبا است.
من با اولی موافقم !
به شدت
از معدود لحظاتی ست که به کسی حسادت میکنم
... و به شدت

...
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
" چرا روح های بلند و دل های عمیق، اندوه، پاییز، سکوت و غروب را
دوست تر دارند؟ مگر نه این است که در این لحظه هاست که خود را
به مرز پایان این عالم نزدیکتر احساس می کنند؟ " معلم شهید دکتر علی شریعتی
... ... ...
چه سخت است خزان را سبز دیدن
چه سخت و غم انگیز است در کوچه های خزان بی آنکه قطره ای باران یا ذره ای ابر ببینی قدم زنی
چه سخت است بهار عاشقان را سبز دیدن
بهار عاشقان بهاری دیگر است
بهاری که نه ظاهرش سبزینه وار
که روحش سبز است و بویش بوی نم باران خزان
چه سخت است خزان را سبز دیدن
در این تراکم خنده های هرز چه آسان میتوان گریست
در این غوغای رنگ و سنگ و آهنگ و سکوت بی درد چه آسان میتوان افتاد
افتاد و نشکست ، افتاد و ماند ...
ماند و نرفت
چه آسان میتوان بود ، چه آسان میتوان نبود . بود برای خواستن و نبود برای
... نشنیدن ، ندیدن ، نبود برای نبودن
صد هزار نور ، نور بی شور . میلیون ها رنگ ، رنگ پر رنگ بی صدایی
چه آسان میتوان خانه ساخت ، آتش کشید خانه را ، آباد کرد ویرانه را برای آتش زدن
فردا برای من ، منی برای فردا . برای شب تا صبح میان هجوم آتش سیگار و چای و قهوه و
بوی گند فکر کردن برای فردا و فردا و فرداهای من ...
انتظار رسیدن به نقطه .
نا تمام ...
من از آن روز که در بند توام آزادم
نه
زیباست
نه زیباست
نیز زیباست
کون سیگار فیلتر سوخته ای ته زیر سیگاری
نه
زیباست
مرده ی پرنده ای در یک قدمی آب شور
دانه های له شده زیر پا
نه
زیباست
فریاد مستی که مستی از شب میخواهد
نه
زیباست
کوبیدن پا روی هوا
نه
زیباست
نه
زیباست
نه
زیباست
زیبایی ِ نه
نه
زیباست
خر بودن
ندیدن
نشنیدن
سکوت
زیباست
خواستن رنج
رنجی خواسته
نه
زیباست
نهادن نامی برای خاطرات مکتوب
برای حرفهای مکتوب
دردهای مکتوب
نه
زیباست
ندیدن زیبایی و خواندن زیبایی
نه
زیباست
نگو که نیست
زیباست دیدن نفهمیدن
نه
زیباست
نکشیدن رنج از حرفها و نگاه ها و دردها و سکوت ها و فریاد های نافریاد و دست و پا زدن های نا فرجام
نه
زیباست
بالا بردن عدد
عدد
... و عدد
و این سه نقطه کذایی
...
نا تمام ...
چه بسیار نگاه ها که در پس سکوت این چشمهای بی سخن جان دادند و تنها فریادشان به
گوش دیوارهای خانه ی تنهایی رسید .
این تنهایی ، این بی فردایی ، این سکوت . اینها سرمایه ی تمام عمر رفته ی این نگاه هاست
که در این ذهن پر سیاهی ، به دنبال سپیدی کاغذی میگردد تا که به آن بیاورد ، تمامی فریادهای
سالهای بی نگاهش را .
در این اتاق ، در این اتاق بی چراغ ، چگونه میتوان بود ؟ بود و نبودن را ندید ؟ بود و هیچ بودن را
ندید ؟ بود و پرگشودن را ندید ؟ سالهاست این بالها در پس روزنی میگردند تا که رهایی را به من
بفهمانند. اما این پرگشودن ، این پرگشودن بی روزن ، خود برایم همه چیز بود و هیچ چیز نبود .
آن زمان که من به تنهایی وجودم لعنتی فرستادم تنهایی به من نگاه را آموخت ، درون را آموخت .
آن زمان که من در پی یافتن تو بودم ای من ، تو با من بودی ، می آمدی ، پا به پایم در این راه پر واژه .
راهی که به سوی بودن ها بود . بودن
... و باز هم بودن . واژه ای به بلندای اعماق نگاه تنهایی ، که جز من هیچ نمیدید ...
نا تمام ...
باید رفت
باید پیمود ...
کوره راهی از جنون را !
زیر پاهایم
زوزه های آشنای برگ
روی دستانم
ناله های آشنای باد
آه که چه زود خزان را به چشم دیدم
شب از من میگریزد
مبادا غصه هایش را ببینم
مبادا ناله هایش به گوش خورشید برسد
من به پاییز شب ایمان آوردم
تا مرگ را با چشمانی خیس بخوانم ...
آری منم
آرزویی به وسعت شعر
به سادگی دیوانه
به سپیدی شب
مرا ببر
ببر مرا با خود ای زمان
بدانجا که روی برگهای پاییز
روی بالهای باد
روی سادگی درخت
نگاشته اند
" من در پس نگاه شاعری بی نگاه ، نگاهم را طلب کردم و اکنون هوایی جز دیوانگی نمیخواهم "
نا تمام ...
تا همین چند وقت پیش در یکی از بیمارستان های خیریه تهران بستری بود
امروز در بیمارستان پارس روی یکی از تخت های بخش icu سیمین قلم با چشمهای بسته را میتوان یافت
توجه توجه
تا چندی دیگر شاهد فروش استثنایی آثار وی هستیم
چهره ی یک گوینده ی خبر که با صلوات بر محمد و ال محمد آغاز میکند خبرهایی از علم و فرهنگ و هنر را نوید میدهم
شاهد پست های وب نویس هایی هستیم که این خبر مسخره را اینبار با نام سیمین برای ما مینویسند
با تیتر درشت
خیلی درشت
سیمین
.
.
.
مرد
...
سیمین هنوز هست ، هنوز خبرنگاران ، طرفداران ، بزرگان و آن های دیگر که بسیارند
این خبر مسخره را اینبار با نام سیمین با گوشهای تیز کرده ی خود نشنیده اند
سیمین هنوز هست ، قلم هنوز هست
این چیزیست که اهمیت دارد
اهمیت
این بار persianblog
اما تا به کی ؟
من اینجا هستم ، من به ترس تو میخندم
ما در نفرت ریشه هایمان را از دست خواهیم داد
دروازه ها را خراب خواهم کرد
آن ما را به نیروی عقل هدایت خواهد کرد
چرا یک قاتل قوانین همه ی احمق های دنیا را مقتنم میشمارد ؟
حالا پاهای من گرفته شده ، تنها امیدم طلوع است
ترجمه بخشی از شعر Midnight Fight اثر Eloy
نه
نمیشه
همه ی ما اینطوری شدیم
برای هم مثل شعرهایی هستیم که ترجمه شدن
فقط معنی کلمات رو میفهمیم
روح حرفها برامون مرده
هممون
هممون اینطوری شدیم ...
هیچ کدوم از ما جرات این رو نداره که این دماغ وامونده رو بگیره جلوی دود حرومزاده ی سیگار و نفس شاعرانه از ته اعماق وجود شعور بی شعورش بکشه
هیچ کدوم
حالم از هرچی پیرمرده به هم میخوره . حالم از هرچی صورته به هم میخوره .
چرا هیشکی غم پیرمرد و نمیبینه ؟ تف به ذات همتون . همه شما که فقط بلدین ادای زندگی رو در بیارین . تف به هرچی جوونه بازیگره که نمیبینه ، بازیه پیرمرد و ببین ، ببین وگرنه مردی . تو مردی آره ، ببین . اما نه ، جراتشو نداری . واست سنگینه ، خیلی سنگین . یک عمر با بازیه زیرپوستی وحشی های درونت سرکردی ، بمیر ، بمیر واسه زندگی ، زندگی ای که نمیبینی ، که اگر ببینی ...
وای
ببین ، ببین غم پیرمرد و تا بفهمی زندگی چی بوده ، چی هست
تا بتونی نفهمیدنت از چی خواهد بود رو هضم کنی
این پایین یه جایی هست که میشه توش حرف زد
حواست باشه
اگر حرفی نداری عددش رو بالا نبر
ببر مرا
ببر مرا با خود
غروب آخرین روز من
چه سخت میگذرد
شبی که سیاه نیست
چه دیر میگریزد
ثانیه آهنین ساعت
دیگر غروب نیست
ببر مرا
ببر مرا با خود
دود سیاه آخرین سیگار من
که چه تلخ است دل کندن از صدای پک همیشه پوچ تو
هنوز روی صندلی چوبی پوسیده ام
چشم در چشم ماه نشسته ام
من به سپیدی تو ذل زده ام
اما تو چرا به سیاهی میخندی؟
حتی صدای ساعت هم مرده
پس سکوت را فهمیدم
هنوز ماه را میبینم
لعنت بر تو خورشید
که ماه را به نگاه هرزه ای فروختی
صبح شد
دیگر ماه نیست
اما من هنوز روی صندلی ام نشسته ام
هنوز خون در بدنم فریاد میزند
که هستی
دوباره روشن شد
سیگاری دیگر
و میکشم
به یاد غروبی دیگر
من زنده ام
ناتمام ...


با شوق فراوان بسوی دکه ی روزنامه فروشی که سالهاست راهش را میپیمایم
بلکه " اندیشه هوایی بخورد " روان میشوم ...
ناگهان با تیتر تقریبا عجیبی روبرو میشوم .
خبری که این روزها خیلی چیزها را تحت الشعاع قرار داده است .
دل سرد شدم !
منتظر عکس بزرگ دکتر بر روی صفحه ی اول بودم ( خواسته ی عجیبیه ، میدونم ) .
انتظاری که با چاپ شماره ی قبل بوجود آمده بود . با توجه به اینکه بسیاری از
مطبوعات به خبر مذکور به شکل گسترده پرداخته بودند ، این روزنامه تصویر احسان شریعتی
را در شماره ی پیشین خود چاپ نموده بود .
بگذریم ...
به هر حال امروز بیست و نهم خرداد ماه بود ...
بیست و نهم خرداد ماه
دستم به قلم نمیره . چی دارم میگم
این دستا دیگه خسته شدن . خسته شدن از خودخواهی این قلم ، این من . داره فریاد میزنه
چه گناهی داره که باید برای ما بیدار بمونه .
میخوایم نوشته های فاخر و قابل تحسین مون ! رو همه بخونن ، بدونن .
شاید نمیخوایم فقط دیوارا بشنون .
چه خوبه . چه خوبه که هنوز صدای این کاغذا رو میشنوم .
خیلی وقت بود اینجوری صدای اعتراض رو نشنیده بودم .
حتی شب ، حتی نور ، حتی خورشید هم تا حالا اینجوری به من اعتراض نکرده بود که چی از جونم میخوای .
حتی زمین ، حتی خاک ، حتی این کفشهای پر سروصدایی که میگن کمتر راه برو از نفس افتادیم ،
حتی من .
دیشب چیزای دیگه ای هم فهمیدم . اینکه چقدر شب تنها شده ، چقدر خالی شده . دلم گرفت .
دیشب پرنده های شب هم نبودند .
شاید اونا هم حل شده بودند ، توی این کابوسی که خودمون ساختیم .
دیشب فقط کاغذ بود و من ، من بودم و کاغذ ...
انگار دنیا رو بهش داده بودن
صدای سازی که خیلی وقت بود بغض گلوش رو گرفته بود رو رها کردم توی گوش شب .
چه فریاد ها میکشید ، چه زجه ها میزد ، چه رازها میگفت ...
چشمهام رو باز کردم و دیدم که شب رفته . بی خداحافظی . دلش نیومده بود صدام کنه ...
نا تمام ...
رازیست میان ما
من ، صدا ، خورشید ، من !
روزهای کلاغی تابستان است و سخت میگریزد زمان ، از چنگ نور
صدای پای نگاهی میاید از ...
همین نزدیکی
یاری گفت : چشمانت فریاد میزند هرزه گی های زمین را
خدو بر فکر
بر ذهن
بر تار
بر پود
بر زبان
بر صدا
بر زمان
بر ... خانه ای بی مادر
فریادم را فریاد میکشم . بر کدامین کاغذ نگاشتم بمان که ماندی با من ای بی من
مرا نیز بفروش ، به نگاه زیبایی بی نگاه
عشق برایم من بود
من بی رویای من
منی از جنس صدا
منی پر ز نگاه
نا تمام ...
در میان جمع خودمانی علفهای هرز نشستن و گوش دادن به سخنرانی جناب زمین
که از فواید کودهای انسانی تقویت شده میگوید و وحدت میان مرده ها ...
چه زود بیدار میشوی .!
شب از راه رسید و دوباره بی چراغ سراغ کلاغ ته باغ میگردی تا از او مساله بپرسی و
با پاسخش شبی را خوش باشی !
شبی است امشب . مثل شبهای نخست زندگی ، درد بی پستانی که بعدها فهمیدم
درد بی غذایی است و گرسنگی به دستور سلطان بدن ، معده !
اما ... صدای فریادم بلندتر بود ، زمانی که پستان طلب میکردم . حرف سلطان خریدار داشت !
حرفش چه بود زمین که ما نفهمیدیم ؟ او هم از ما میگفت نه من .
شاید ، از صدای مردگان تازه وارد خسته شده که خاطراتشان را با آب و تاب برای دیگران
تا صبح عربده میکشند و فکر خواب علف ها را نمیکنند ، که فردا قرار است با دستان کودکی سر و کله بزنند
که از گل هیچ نمیداند ! و پا میکوبد بر سر علفهای هرز بیچاره .
فردا کتاب خاطرات کیف پول پدرم منتشر میشود . خدایش بیامرزد ، دیشب مرد !
در ماشین رختشویی . به جرم اختلاس اعدامش کردند . بماند که چه کرد با من ...
روز آمد
روز سگی
چه میخواهد از جان ما دیوانه ها خورشید ؟ چه میخواهد ؟
ها ؟
خوب ، از جمعه گفتیم
.یکی از سیاهی گفت و دیگری از عشق گمشده و یکی دیگه از دل تنگ و
...راستی چرا هیچ کس از صبح جمعه نمیگه ؟
یادتونه ؟ میگفتم صبح جمعه سفیده ، واسه همینه که خیلی دوست داشتنیه
!میخوام درباره ی شب بگم
.شب هم از چیزاییه که خیلی باهاش رفیقم
.شاید بخاطر سادگیشه
.من آدم شبم
.یه بار یه شبگرد ( به قول خودم آدم شب نه شبگرد ) رو دیدم که گفت یعنی چی میگی آدم شب ؟
گفتم آدم شب ، رفیق شب ، تا موقعی که شب داره میره باهاش میمونه . حیف نیست ؟
حیف نیست آدم رفیق سادگی هاش رو به خواب بفروشه ؟
حیف نیست آدم نصف عمرش رو توی خواب بگذرونه ؟
شب خیلی حرفا داره که بزنه . خیلی درد داره که فریاد بکشه . بیاین بشنویم ، پای درد دل شب بشینیم
خیلی دلمون باز میشه
.حرفهام رو برای آدمایی میگم که با تمام وجودشون با من بیان ، خودشون میدونن کجا
!نه برای دپرس شدن کسی
...دلمون رو عادت دادیم
...از شب بگید هرچه که دلتون میگه
...
سیاه ، مرگ ، گورستان ، سکوت
اینها جمعه رو بیاد میاره ؟ ... یا جمعه اینها رو ؟
از جمعه بگید
از جمعه
...
این یک متن عاشقانه که شکست رو تداعی میکنه نیست ...
این حرفه
حرف ...
جمعه را آغاز میکنم
با سکوتی بی انتها
صدای آهم سکوت را میشکند
که باز هم آدینه ای دیگر ؟
باز هم یاد گذشته ای که آدینه ای سیاه آن را رقم زد
خدایا
کی میرود از یادم
کابوس عصر جمعه ای دلگیر
جمعه ای که هیچ چیز تعطیل نبود ...
جز قلب او !
...
به کنار پنجره میروم
پنجره را میگشایم و فریاد میزنم
بلکه غصه ها بدانند
که امروز جمعه است
میروم
میروم به سوی گورستان فراموش شده ی خاطراتم
تا که ظهر جمعه تنها نمانند
حرفهای نگفته ام
...
که پرواز نزدیک است
به سوی خاطره ها ...
طولانی شد
اشکال نداره !

میشه همه زیبایی ها رو توی رنگ میون سیاهی ببینی
شایدم بر عکس ...نه ؟
راستی سیزدهمه
تاریخ قشنگیه ... !
عجب
میگم ، تا حالا شده بگین لعنت به این عشق ، به این زندگی به این دوست داشتن ،
در برخی مواقع هم از واژه خدو بجای لعنت استفاده کنید ؟
واقعا چرا ؟ این سوال رو از خودتون کردین ؟
که چرا به چیزهایی که زیباترین چیزهای میان ما هستند لعنت میفرستیم ؟
این فقط به خاطر یک چیزه ! بخاطر تصویر زشتی که از عشق در ذهن باقی مونده
یا بهتر بگم چیزی که اسمش رو عشق گذاشتین .
تمام حرف من که فریاد زدم و میزنیم همینه ...
قبل از این که این تصویر زشت در ذهن نقش ببنده
بیاین عاشق من وجود خودمون بشیم ، چرا که من وجود هیچوقت دروغ نمیگه ، هیچوقت ...
راستی یه سوال تو ذهنم باقی مونده که میخوام بپرسم .
چرا توی مطلب قبلی همه فقط به سیگارش توجه کردن ؟ چرا فکر کردن من میخوام از مضرات سیگار بگم ؟
اینجا بیمارستان نیست ، منم دکتر نیستم که نصیحت کنم .
من فقط با این حرفها میخواستم که بقیه حرفهامون رو جای سیگار گرامی بزاریم و اینجوری نگاهشون کنیم .
بیچاره اون پسربچه که اونم فقط سیگارش رو دیدن .
بگذریم ...
من در وبلاگ دیگر خودم که لینکش در پیوندها هست سعی کردم که این رو با شعر بگم و با این وبلاگ حرفها رو با متن بزنم
که امیدوارم تونسته باشم دین خودم رو در این دنیای مجازی ادا کنم .
اینجا هرکس هر حرفی که داره ، هر فریادی که داره ، میتونه بیاد و در این کانون بزنه .
چرا که حرف را باید زد ، درد را باید گفت ...
راستی عکسهایی که میذارم اگر save کنید با اندازه بزرگ ذخیره میشه
اینم واسه اینکه ...
خودتون بگین واسه چی ...

نشسته بودم کنار دیوار . شاید زیر سایه . صدا اومد ، صدای پا بود .بی حوصله سرمو بلند کردم . پیرمرد بود و سیگار !
میخواستم سلام کنم که از نگاهش ترسیدم. گفت از مرگ خوشت میاد؟ گفتم آره !!! از توی جیبش پاکت سیگارو در آورد و گرفت جلوی من . برداشتم ;
پیرمرد گفت : قبل از اینکه اولین سیگارو بکشی ، آخرین نفسهات رو بکش ! ... و رفت.
اون موقع خندیدم . نمیدونم چرا ، شاید چون حرفش بوی حرفهای فلسفی آدمای معترض به خودشونو میداد .
حالا هم میخندم ، اما نه به حرف اون ، شاید به اینکه هنوز اولین سیگارمو نکشیدم .
میدونی منم خودمم مثل همه شما ، آره شما ، شماها که دارین صدای منو میخونین !
این علامت تعجب هم برای توهین به شعور کسایی که میدونن معنی نبودش چیه نذاشتم
شاید واسه خودم ، که دلم خنک بشه ... همینجوری
بمون
اگه میخوای تا آخرش ...
تا آخر ذهن خودت
اونوقته که بزرگترین فیلسوف دنیا میشی ...
کاش منم بشم !

کاش اینم بدون سیگار ببینی
اما شاید بگی ...

در نهفته ترين باغ ها ، دستم ميوه چيد.
و اينك ، شاخه نزديك ! از سر انگشتم پروا مكن.
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست ، عطش آشنايي است.
درخشش ميوه ! درخشان تر.
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترين سنگ
سايه اش را به پايم ريخت.
و من ، شاخه نزديك !
از آب گذشتم ، از سايه بدر رفتم.
رفتم ، غرورم را بر ستيغ عقاب- آشيان شكستم
و اينك ، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.
خم شو ، شاخه نزديك!